تبليغاتX
.... به آن چه فکر می کنی بیندیش

.... به آن چه فکر می کنی بیندیش

. گاهی که چشمش ناخوداگاه به روی زیبایی ها و شادی های دنیا بسته می شد  و غباری کوچک  طوفانی بزرگ در  درونش بر پا  می کرد  . گاهی که یادش میرفت هنوز فاطمه  هست . گاهی که یادش می رفت ولایت منجی را ،

گاهی که رنگ لبخند را از یاد می برد ، گاهی که یادش می رفت چه خدای خو بی دارد ، گاهی که یادش می رفت لبخند های مادر را و قربان صدقه های پدر را و پاکی و معصومیت برادر  و   لبخندها ی  خواهر را و این همه  قلب های پاک و مهربان  را   ، گاهی که یادش می رفت دنیا چقدر زیبایی دارد برای نوازش  چشم ها ،  گاهی که یادش می رفت  زحمات پدر را  و د عا ها و زمزمه ی  شبانه ی قرآن خواندن مادر را ، و گاهی که یادش  می رفت همه ی  این همه را ،

چقدر یک لحظه همه چیز ،  هیچ هیچ می نمود ...

 و زمان  در لحظه می ایستاد .

چقدر همه چیز ،  هیچ بود اگر مهربانی نبود . 

خدای من ! من هم اویم که گاهی همه چیز را از یاد می برد .  هم اویم که گاهی خجل از درگه مهرت می شوم . من هم اویم که هزار بار ، هزار راه نرفته را رفته و لی نیافته نیافته و نیافته  ... من همانم که از درونم فقط تو آگاهی و می دانی  ...  خداوندا . شاید از تو  ، این او  و این من ، دور شده است ...

 مگذار  بشکنم ؛  که شاخه ی شکسته شاید برای همیشه هیچ شود و همنشین خاک

. افکار پریشانم را تو سامان ده . بگذار برای تو باشم   و به تو نزدیک شوم . پاکم کن از این همه غبار و رنگ و ریا ... می دانم . خوب میدانم . نگفته ،  تمام حرفه های نگفته ات را می خوانم و می دانم و  اگاهم ... و تو می دانی بر من چه گذشت . تو می دانی که چگونه شکستم . چگونه دنیا برایم هیچ شد . چگونه غم  بر چیره شد و تو بودی که دستی را گرفتی و رها کردی این من را . این او را ...

. آغوش تو آرامبخش است .. تو را این گونه فهمیده ام ... کاش تو را درست فهمیده باشم

تو که هستی . همین از تمام جهان مرا کافیست . حضور تو در فکرم ، ذهنم ، خاطرم ،  ، گفته ها و نگفته هایم ، غم ها و شادی هایم ،  شکیات و  ابهامات این ذهن دونده ام ...

حضور تو کافیست . کاش همیشه باشی ... کاش هیچ وقت قصد رفتن از من کوچک نکنی ... که بی تو هیچ هیچ هیچم  و بی خواست تو مرده ام  و بی اراده ات ، یک رکود مطلقم .

دم تو مرا نیروی تا ابد  دویدن  می دهد . تو که هستی  خسته نمی شوم و شکوه نمی کنم ... تو که هستی من  تمام خودم می شوم . تو که هستی من زنده می شوم . تو که هستی هیچ کس و هیچ چیز و هیچ مخلوقی  یارای شکستن من  نیست ...

تو که باشی من همیشه دونده ام ... و تمام سختی ها را به جان خریده ام ...

کاش همیشه باشی ... همین .




نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

باز می خوانم آ رام آرام از تویی که گرچه نمی بینم  و دورم ... دور دور ... و شاید کورم ... کور کور ...که این همه آیه و نشانه را نمی بینم ...

در جست و جوی خوب بودن و باتو بودن بودم... و اما اکنون رمز حضور تو را خوب می فهمم : آرام باشم و بیندیشم و  در لحظه فکر کنم و انگاه که باید ذهن را رها کنم ...

 رمز تو را فهمیدن اندیشیدن است و  خود را رها کردن از این قیود و اصولی که می گویند ... گاه فکر می کنیم تو را فهمیده ایم و اما اشتباهی بیش نیست ...

گاهی توفیقات کوچک و زمینی را که به بهای  نا مردمی ها به دست آورده ایم به نفع خو د می پنداریم ولیکن این هم توهمی بیش نیست ...

قبل از تمام این ها باید انسان باشی . شرط اول اینست ... !

 انسان بودنی که امروز در  آخرین اولویت ها جای دارد ! همین !


انسان !

آخر صف!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
و این بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست


هوشنگ ابتهاج (سایه)

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

سلام آقا جان .  خسته شدید از دست من ... ببخشید  به بزرگی خود این مرید خطاکار و پرمدعا را  . حس می کنم شما را ...هستید همین جا ها ؛ در همین نزدیکی و در همین حوالی  ها . روی همین زمین و در میان همین خاک و خاکی ها ...  دیده ی من غبار گرفته است شاید  .

 و محبت شما هنوز در هستی من ریشه می دواند و نیروی رفتنم می دهد . با شما  یاد  گرفتم الفبای هستی را .

و  خداوند گفت که جهان را آباد تر کنم . و بندگانش را دوست داشته باشم . و جایی خوانم که " همه ی ما در قلب خداوندیم  نه خدا در قلب ما ..."  چگونه می توانم آن چه را با دستان او طرح  بودن  به خود گرفته است را دوست نداشته باشم ...

... و زندگی  همچنان خوب است .  نمی نالم  و شکوه از خدا نمی کنم .  صحن زندگی با تمام سختی هایش را در می نوردم تمام  شبانه روز ... و تلاش است و تلاش و تلاش ... آن چنان که گفته اید ...

آقا جان . با شما می توان رسید . یقین دارم ؛ که این جا نه جای ماندن است . شما باقی و  من  فانی و  برای یکی شدن باید از فنا پا به بقا گذاشت ...  باید ارزش های باقی را در وجود خود پروراند  و بذر های فانی را خشکاند ...

  و  به اصول مقرر  شما برای زندگی فکر می کنم ... و  باز هم  مثل همیشه شاکر می شوم خداوند را که برای من رهبری چون شما آفرید ...

 و تک تک ذرات هستی خواندنی اند و تمام حرف های دنیا شنیدنی و   در دل هر لحظه تجربه ای  هست و سخنی .

زندگی زیباست . لحظه لحظه اش ... 

وخداوند بزرگ ! " بگیر از من هرآنچه تو را از من می گیرد ... "

و توان ده تا نخواهم که بفهمند حرف مرا و توان ده تا افکار پریشانم  را فقط در نزد شما  آورم تا سامانش دهید ...

توانم ده تا آن قدر پر شوم از هدف و تلاش و تکاپو تا نماند زمانی برای  هدر رفتن ...

و فرصت کم است . چند ثانیه تا رسیدن مانده است  و چقدر وقت تا مرگ فرا رسد  را نمی دانم  ...

   چند دم و بازدم دیگر مانده که برآید و فرو آید را نمی دانم ...

 ... نمی دانم کی مرا نزد خود  خواهی  برد  ولی ...

 " تا پاکم نکرده ای  خاکم مکن ... "

یقین دارم که ابدیتی در کار است و حس سعادتی که تا کنون تجربه نکرده ام ...

و  مرا قوی گردان . قوی وقوی و قوی تر ...

  و دو قطبی های وجودم را در صراط مستقیم به سمت خود  هر چه بیشتر و بیشتر شتاب ده ...

خداوندا مصداق  تلاش  آن است که بهترین هر آن چه می توانم باشم . مصداق رضایت شما  ، رضایت وجود  بنده از بودن خود است  . خود را که نمی توان فریب داد ..

مهم آن است :

  به ته خط خود که می رسم ،

ظرف توان من خالی شده و این یعنی من به قدر کفایت خود  فاصله ی بین خود و  خدایم را کم کرده ام ...

 فقط کافیست  در طریقی که فکر می کنی درست است بروی ... او خود هدایتگر تو خواهد بود ....



نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

 می خواستند او را ببرند برای همیشه . از پیش منی که تمام هستیم او بود .  از منی که با او دنیا را هجی می کردم .   می خواستند او را از من بگیرند و دستش را  از دستانم جدا کنند. کسی مرا نمی فهمید . هیچ کس . و من دویدم .  دویدم تا دستش را بگیرم مگذارم . مگذارم بهترینم نیست شود .  راهم را سد کردند . و من فریاد زدم . از عمق وجودم . و او رفت . سخت ترین روز شاید همان بود . روزی که او برای همیشه رفت و من هنوزم که هنوز است در پیش می گردم . در پی ... و او نیست و من باید رنج بودن را تحمل کنم . باید رنج زندگی مصنوعی بی او را به سر کنم  و دنیای من از وقتی که رنگ حضورش از جهان پیش رویم رفت ، سیاه و سفید شد . و من لبخند را نمی فهمم  . چرا که ترجمانش نیست . چرا که او نمی خندد . او رفت . نمی دانم به کجا . ولی نیست .  و من گشتم . هیچ وقت نیافتم . روزی چشمی آشنادیدم . چشمانی که برق نگاه او را داشت . صدایش کردم او رو برگداند و من از میان انبوه جمعیت به دنبالش رفتم .  و لی با ز برق نگاهش رفت هرچه گشتم نیافتم. شاید دیگر هیچ چشمی برق نگاه او را نداشته باشد . نمی دانم چرا مرا از وجومدش محروم کرد . هنوز سوالم بی جواب است . و من  نبودنش را پشت سر می نهم . و هنوزم که هنوز است .... بماند . " همیشه حرف هایی هست برای نگفتن . " و امیدی هست که تسکینم می دهد . یادی هست که آرامم می کند . خاطره ای هست که هر روز و هر روز یادش می کنم . و دست خطی که ... بماند . و دیگر کسی محرم من نشد . و دیگر کسی نفهمیدم . به جز  خوبانی که برای آن هاست که زندگی می کنم . برای  رضایت آن هاست که تلاش می کنم . و غمی هنوز درون من سر به مهر است . و رنجی هنوز آزارم می  دهد . . و باید زمان بگذرد . شاید روزی برگردم . شاید روزی  نقاشی ، بوم زندگی من را رنگ کند . شاید روزی آسمان من هم  آبی شود مثل آن زمان ها که او رنگش می کرد   .... شاید ....     نمی دانم . خیلی چیز ها را ... بماند . همیشه   سر به مهر است . آلام من را دیگر کسی نمی فهمد ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

 دین  و دیانت .  اسلام و مسلمان . مرید و راد . .... آری ! من : مسلمانم و تعهد دارم تا تسلیم محض درگاه او بودن را بفهمم .

 و باید مومن باشم به مامن امنی  در نزد  هم او که به یادش تطمئن القلوب ...

متعهدم که به آرامش ابدی برسم  با نشان هایی که خداوند برایم در مسیر نهاده است .

 متعهد شده ام که فریب نخورم و  تا ته خط بروم .

قول داده ام که   این جا نخواهم ماند و فانی نخواهم شد و عاقبت  روزی باز خواهم گشت   ؛ و آن هم  نه این چنین غبار گرفته و خسته ...

باید پاک باز گردم چونان روز اول  که حضور در درگاه قدسیش  ملتزم قداست من  است .

 و شیطان عظمت من را به حقارت بدل نمود وحقیر شدم ...

و بدتر از حقارت  در نزد عظمت  بی انتهای خدوندگار آسمان ها و زمین چیست ؟

  چیست بدتر از این که فکر  کنیم خداوند  از  صحن جهان  غایب است ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

 قصدم  آن است بندهای بسته به پای را بگسلم : نمی شود . قصدم  است که از من ببرد باز هم نمی شود که نمی شود که نمی شود ... درون من  زبانه می کشد و سوخته می شوم  . راه من جدا شده فکر می کنم . بهشت برین من جای دیگریست . مرهم زخم های من چیز دیگریست .  و هزاران فرسخ هنوز فاصله است تا  به مقصد برسم . دور است زمن . دور و دور و دور تر ... و هزاران چرا درون آسمان ذهن من پرواز می کند .  آن چه گم کرده ام  ولی پیدا نمی شود  . گم گشته ام ولی هرگز پیدا هنوز نه ...

آه ای خدای من ؛ خدای من ؛ خدای من ... فکریم هنوز . کاش می شد مثل این همه بی دغدغه بود . کاش می شدبی دردترین آدم دنیا بود . درد من درد مردمان زمانه نیست . کاش می شد ساده بود و گذشت وگفت : زندگی همچنان جاریست ... کاش کلام من اندکی آغشته به دروغ های معمول زمانه بود . کاش می شد که من خلق نمی شدم ... کاش می شد که من لحظه ای نیست می شدم ... کاش می شد که من هیچ می شدم ... فقط همین .

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

 و گاه خسته می شوی و  لعنت فرستی بر خودت و فریاد می زنی که آی ! ای خدای من ! چرا آفریدیم ...؟ چرا ... گاه خسته می شوی و کم می آوری . گاه تضاد بین آن چه باید باشد و نیست  تو را خسته می کند . گاه سرت گیج می رود و غم چیره می شود . گاه  ای خداوندگار من : کم می آورم . گاه در غربت عزیزان خود غریب می شوم .  دلم تنگ مکه و مدینه است  . گاه تمام صحن زندگی به یکباره  پوچ می شود

آه ای خداونگار عزیز من !  می شنوی صدای بنده ی خسته و بریده را ! درک می کنی غم نهفته در دل مرا ! در ک می کنی حرف های نگفته را ! تو آگهی  که چرا خسته گشته ام از زمین و از زمان ؟! . چرا آفریدی مرا ! چرا این چنین ؟! چرا ذهن من همچنان تا افق های دور پر می کشد و درگیر  می شود ...  ... هر روز که بگذرد ، گیج می شوم ... گیج وگیج و گیج تر و هر روز خسته تر ز پیش  ...

 بگو چرا !؟چرا ایمان متقنم نمی دهی ... چرا تا لب چشمه می بری و آبم ولی نمی دهی ... چرا پاسخم نمی دهی... چرا هر چه می دوم  جز سراب به چیزی نمی رسم ... گاه هر چه می نویسم باز هم ادامه می دهد .  ذهن من همچنان می جهد و می جهد و می جهد ...

و من هنوزم گمم . گاه فکر می کنم پیدا گشته ام  به ظن غلط . من هنوزم گمم .  مانده تا هویدا شوم  . مانده تا ز وجود من هر چه غیر اوست اندک اندک زدوده شود ... مانده تا حقیقت هنوز راه . مانده هنوز خارهای نرفته در پای ما . مانده تا غرق آغوش مهرش شوم . مانده تا لایق ساحت مقدس درگهش شوم . مانده تا بگذرم از این گذر  . مانده تا شکیات درون من  مبدل به یقین شود .   مانده تا به دریای محبت تو  واصل شوم ...  . هنوز مانده راه های نرفته در انتظار ما ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

سلام خدای خوب من !

چقدر خوبه که تو هستی و چقدر خوب که هیچ وقت هیچ وقت منو از خودت نا امید نکردی ... هیچ وقت نشد بهت اعتماد کنم و  جواب نگیرم ... تو چه خوبی وبزرگ . گاهی دلم می گیرد . و فکر این که خدایی هست هنوز ، باز مرا نیروی رفتن می دهد  ...

خداوندا .  ممنونم . بی نهایت .  به خاطر بهترین پدر و مادر دنیایی که عطایم کردی .

ممنونم . به خاطر  امانتی که در وجودم به ودیعت نهادی .

ممنونم . به خاطر فرصتی که برای زیستن  و بودن و رفتن و دویدن  عطایم نمودی .

ممنونم  به خاطر همه چیز .

 دست در دست  تو می روم همچنان . 

هیچوقت از تو خسته نشده ام . هیچ وقت برام تکراری نشده ای . هیچ وقت از گوش کردن به حرف هایت نتیجه ی عکس نگرفته ام . که تمام آرامش فقط و فقط در دستان تو و فقط توست و در دست کسی که دست در دست تو نهد ..

خداوند من ! ببخش . گناه من را . ببخش بنده ی خطاکارت را . ببخش که خجالت زده  ام .  می دانم که هنوز هم هستی . و نمی گذاری تنها این راه پر پیچ و خم را بروم ... 

یادم نرفته است ... فراموش نمی کنم . خیلی چیز ها را .

خداوندا صبرم عطا کن . بگذار شبیه تو شوم . بگذار مثل تو مهربان باشم . بگذار مثل تو قوی باشم و محکم و بزرگ  و مقتدر .

بگذار شییه  تو باشم . در عین  اقتدار، آرام و مهربان .

 و  دیگر  راهم را گم نمی کنم . قول می دهم آرام باشم ... مثل آب روان جویبار دشت های جهان ...

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

هنوز  روحش سپید بود .شاید فکر می کرد . فکر می کرد روحش سپید مانده . شاید فکر می کرد ... شاید همه ی افکارش اشتباه بود ... چطور می توانست . چگونه ؟ و به کدامین ساز باید رقصید ؟  هنوز به دنبال حقیقت وجودش بود . که کدام است ؟ چه می خواهد . راست یا دروغ . شاید قطب نمایش خراب بود . شاید قبله نمایش کعبه ای  دروغین را نشان می داد  . نه ! راه را درست انتخاب کرده بود . شک نداشت . راه درست بود ...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

پیش می آید  گاهی ، اشتباهی !

 خوب است و ناگاه  بد می شود ! 

  تلاش ، تمام است و نتیجه ا ما  ، معکوس می شود !

....

 با تمام این بد بیاری ها ،

 نشنیده ام که خدا 

تلاش بنده  را بی پاسخ  بنهد  !

  و من  ایمان دارم 

 آینده   همچنان  روشن  است .

و امروز

با  تمام خوب و بدش  ،

 می گذرد ...

و   خورشید  صبحگاهان ، 

همچنان طلوع خواهد کرد

و  زندگی ،

همچنان نغمه ی شکوهمند خود  را  می خواند . چه بخواهم چه نخواهم : هستم .

و موظف به  رفتن تا ته خط !

 آری : پیش می آید گاهی  ، اشتباهی ! 

در تمام زندگی ها !

مهم آن است دلسرد نشوی .

مهم  آن است که باشی و بروی ....

پس  دگر بارمی گویم :

سلام!

ای تمام میدان های  رزم

من امروز از بهر جنگ آمدم

با تمام قوا ؛

با تمام لشکرم !

 وتا آخرین نفس

شمشیر می زنم  ...

( کودک  خاطرات  ، سال ها  دور تر ز من

همچنان شوخ و شنگ 

بی خیال ،

لیلی بازی می کند

 کاش  باز می گشتم به   سال ها پیشتر از خودم  ...)


نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

   گاهی راه را گم می کنی  و ناگاه در تاریکی محض دستی دستانت را می گیرد  و تو حس می کنی که گویی در آسمان شب   پله هایی را بالا می روی آرام و آرام ....چشم  ظاهر چیزی نمی بیند و نمی فهمد ولی قلبت چرا ...  حس می کند . حس می کند سبک شده  ای و  پاک چون آن لحظه که پای به  این بی کران نهادی و  آرام آرام  است  که  دور می شوی از  این خاکی که عمری غباری بود بر چشمانت تا نبینی حقیقت محض  و شیرین  و بی کران عشق را ... ولی این بار چشم دل است که  ره می پیماید و ان هم در آفاق و نه در  میان خاک و خاکیان ...  و تو.یی که مغروق  حس خوب بی نام بی کرانی می شوی ...

آری ! این  آرامش  است که   تمام وجودت را در می نوردد چون صاعقه و باران  رحمتش زمین تشنه ی وجودت را غرق بی نیازی می کند و تو یی که سیراب می شوی  .... و  اشک  شوق وصل محبوب است که جاری و غبار  غم است که زدوده می شود   و  نور است که نقش خواهد بست  در ذهنت .

آری در تاریکی محض بود که  یافتی .  با دیده  ی به ظاهر نابینا ...تویی که پاهایت پینه بسته بود آن قدر که کوی به کوی دنبال نشان معشوقت رفته بود ی و باز هم  پرده از دیده نیفتاد که نیفتاد  که نه ...  تا  به امروز  .

خوش به حالت ای دوست . کاش من هم می رسیدم روزی  ...

 محبوب من ! بگذار بفهمم تو را ... بگذار در وجودم جاری شوی ... بگذار

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

خوش به حالت پیچک!

چقدر خوشبختی !

  تکیه گاهی داری .

سبز سبزی  تو هنوز .

و امیدی برای رفتن و تکاپو و جدل .

خوش به حال آن حصاری که تو غرقش کردی

محو آغوش نگاهش کردی . 

غرق سبزی علف .

غرق عشق به هدف .

غرق دل کندن و  رفتن تا اوج .

....

خوش به حالت پیچک !

کاش من    تو بودم .

کاش  چون تو خورشیدی 

  در افق های نگاهم  نور می افشاندش .

 خوش به حالت پیچک !

خورشیدی هست که تو را هر دم و هر لحظه به خود می خواند

تو همیشه هستی .

کاش من تو بودم

ادامه دارد ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

  زندگی یعنی چون سار پریدن تا دور !

  

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

خداوندا !

یاریم کن ...

یاریم کن تا مهربان باشم  که تو مرا از مهر خود هست کردی .

و عاشق باشم که تو مرا عشق  به امانت دادی .

تا  لحظه لحظه های من پر باشد از شکر و سپاس  .

تا  دست از ناله و شکوه بردارم .

تا بدی و زشتی را ببینم و بد نشوم

 و خوبی و زیبایی را بنگرم  و بهتر شوم .

خداوندا یاریگرم باش تا  از بندگانت بد نگویم و دوست دار تمام بندگانت باشم که مخلوق خالقی چون تو هستند .

خداوندا یاریگر من باش تا جز به ضرورت سخن نگویم و کلامم به حرف های پوچ  روزمره  آلوده نشود .

و لبخند رضایت  را بر چهره ی من بنشان تا ابدیت .

و  چشمم را به زیبایی بگشا

و کلامم را به مهر آغشته ساز

و بر صعه ی صدر بیفزای

 و  یاریگر من باش تا ایمانم را متقن تر از پیش  سازم

... فقط همین

دوستدار همیشگی شما

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

چه حالي دارم !

كه مي داند چه احساس مي كنم ؟!

چه كسي آفرينش خويش را حس كرده است ؟

آغاز شدن خويش را چه كسي به چشم ديده است ؟

دارم آغاز مي شوم ،

دارم "خلق" مي شوم ،

و خدا لب هايش را ، به مهر

و به نيروي شگفت خدايي و دم آفريدگاري خود

بر لب هاي تشنه ي من نهاده است

و از روح خويش در كالبدم مي دمد

 ومن زنده گشتن خود را

                      در هر دم او،  حس مي كنم                      

                        " دکتر علی شریعتی "                      

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

 تیک می زنم . یکی یکی  و به یکباره دستم روی دکمه ی delete می رود  و همه  حذف می شود !

  وقتی از یه چیزی ناراحت می شم . یا یه چیزی تو گذشته آزارم میده .  هر چی در ارتباط باهاشه حذف می کنم . از ذهنم . از یادم . از خاطرم ...

گاهی یه مطلبو از  تو note  های موبایل . گاهی یه نفرو از  تو contact  هام . گاهی   یه آهنگو از تو music هام . گاهی یه post رو از تو وبلاگ. و این بار  ... بگذریم .

گاهی حرف هایی هست برای نگفتن . من عادت کرده ام به نگفتن ها .  عادت کرده ام به پیش داوری انسان ها ...   و تو به خود می آیی ...

  ... چشمانم سنگین  است ... ولی نه از خواب .  از چیز دیگریست .  گاهی همه چیز  ناگهان هیچ هیچ می شود .  خوب می دانی  .  خوب می دانم ... . و  باید بگذاشت و بگذشت . و ذهن خو د را reset  می کنم . و حافظه ام را format ... .

 و فردا روز دیگریست با خدا ... کاش همه از جنس خدا بودند . من که نیستم . کاش کسی بود ...

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

سلام آقا جان . توی این دنیایی که به هیچی بند نیست و هر روز هرکس یه سازی می زنه ، توی این دنیایی که خودخواهی بی داد می کنه ، توی این زمونه ای که زمین و زمان برات می زنن ، تو این دنیایی به این پیچیدگی که هر کس گم در  امیال پوچ خود است ، من به آستان شما پناه آورده ام . چون موج که با تما خشمش به ساحل می کوبد و ساحل هیچ وق نمی پاشد و صبر می کند و... این دریاست که آرام باز می گردد تا موجی دیگر ... و داستان من اینست . دریایی که طوفانی می شود و به سوی ساحل می شتابد ... و شما ساحل آرامش منید  . وقتی فکر می کنم که هستید و نفس می کشید وقتی که می فهمم  دروغ نیستید و صرف تسلای خاطر من نیستید . دریا دریا آرام می شوم . آقا جان . گاهی آدم ها باید تصمیم بگیرن . تصمیم های مهم . گاهی باید انتخاب کنی . یه انتخاب بزرگ و باید بگذری  از خیلی چیز ها و من شما را  بر گزیدم تمام آمال و هداف و سخن و فکر و اندیشه و کردار وگفتار  و همه و همه ام شما شدید .

آقا جان ! اگر می دوم . اگر ادامه می دهم اگر  هدف هایم مهمند  همه و همه مدیون وجودشماست . آقا جان از شما که دور می شوم . از شما که دورم می کنند از هم می پاشم .و  حس بدیست که بر تمام وجودم حاکم می شود .

فاطمه جا ن! منم فاطمه . فاطمه ای که در به در به دنبال حقیقت است . فاطمه ای که هنوز شب ها با یاد شما سر بر بالین می نهد . فاطمه  جان . شما پاره ی تن پیامبرید . می ترسم . می ترسم بروم از این دنیا و شما را نشناخته باشم . می ترسم بروم ولی به مرگ جاهلی  . 

فاطمه جان . می بینید . چقدر از اسلام فاصله گرفته ایم . می بینید  تشویش این همه آدم  را . می بینید .  این همه خلیفه را .یادتان  هست پدرتان از بازگشت به جاهلیت نگران بود .  و امروز جاهلیت مدرن است و خون هاست که ریخته می شود و قصرهاست که بر این خون ها  بنا می شود .

نمی خواهم در گیر شوم . فقط می گویم . برایتان تا بدانید . هنوز فراموش نکرده ام . هنوز تقدسات شما برای من مقدس است . هنوز قلبم برای شما می تپد .

کمک کنید مرا . تا جهالت و کوته فکری دیگران آزارم مدهد ...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|


" نترس از سفر ها؛

 
که یار توهستم ...
نترس از خطرها ؛
کنار توهستم ...
نترس از زمانه؛
 
که بی اعتبار است...
که هر لحظه،  من
اعتبار تو هستم
کنار تو هستم؛
 
که یار تو هستم ...
که بیش از خودت ،
بی قرار تو هستم ...
چه با هم
چه تنها
 
چه حالا
 
چه فردا
چه در آسمان و چه خاک و چه دریا...
اگر سبز و شادی
اگر زرد و غمگین
اگر گرم و سرشار
 
اگر سرد و مسکین ... ،
کنار تو هستم !
که یار تو هستم ...
که بیش از خودت،
 
بی قرار تو هستم
در آتش ببینی
اگر خانه ات را... ،
برد آب اگر،
 
کوی و کاشانه ات را... ،
بسوزی اگر
 
سود و سرمایه ات را ... ،
بگیرد اگر آسمان
 
سایه ات را ...،
کنار تو هستم !
که یار تو هستم... ؛
که بیش از خودت،
 
بی قرار تو هستم ...
چه در عهد بستن ؛
چه وقت گسستن ...
چه در اقتدار و
 
چه وقت شکستن ،
اگر هر چه دیدی و هر چه شنیدی
هر آنجا که ماندی
 
به هر جا رسیدی ... ،
کنار تو هستم که یار تو هستم

چه خوب می شود دلمان قرص باشد که کسی همیشه هست به وقت شادی و غم به وقت بیخوابی و خوشخوابی به گاه خنده و گریه. حیف که تنها مزه ای از این حسِ از گذشته جامانده فقط با من است و سرد شده ام از تن دادن دوباره به این امنیت خاطر غوطه ور در عشق...

http://golchehreh1388.persianblog.ir


تصنیف علیرضا قربانی . زیبا مثل همه ی تصنیفاش . آرامش بخش وجود مشوش من . گاهی یک هو خالی می شوم و پوچ و بی اعتقاد به همه ی جهان  و بدبین به تمام جهانیان . کاش پاک بودم من  . کاش  درب دلم به روی شیطان و وسوسه  و گناه و خطا و اشتباه گشوده نشوده بود و   معصومیتم ترک برنداشته و غبار نگرفته و از دست نرفته بود .... ولی با تمام این بار سنگین گناه ، چه خدای بزرگییست او  که آغوشش برای بندگانش تا ابد باز است .  هنوز  رها یم نکرده است .  خجلم . چگونه توان سخن گفت که تو چه بزرگی و من چه حقیرم ... کاش روزی می فهمیدمت ... کاش ...
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|

  ...  آقا جان :  می شناسید او را ؟  دست نوازشتان را هیچ بر سر ش کشیده اید ؟  هیچ تا کنون نگاه عنایتی به او نموده اید ؟  نگاه منتظرش را چطور  ؛  فهمیده اید ؟  ... اویی که  تلاش می کند  و  خسته نمی شود و  هیچ از سختی راه نمی نالد  . و به شوق رسیدن چه خار ها که در پایش نخلیده است . چه رنج ها که نکشیده است و چه نقد ها که  رها نکرده است .   گاهی پر می شود و طاقتش تاق ؛ می شکند  با تمام انعطافش و او می ماند و  باز هم عشق رسیدن به لا متناهی  ... و افق های بی کران و سکوت ... گاهی آن قدر سبک می شود که  آسمان او را به خود می خواند و دور می شود از زمین انسان ها ...  دور و دور دور تر ... این جا کسی درک نمی کند و بی کران  آسمان را نمی خواهد . راهی که می روند راه کثرت است  نه وحدت . راهی که  یک دور باطل است . می چرخی و می چرخی و می چرخی .... و گیج و گیج و گیج تر می شوی  .... 

و او تنها ره می پیماید . گاهی خسته می شود از این که رهرویی نیست در کنارش  . در طلب دستیت که راه را نشانش بدهد و نگاهی که از ژرفای آن  جذبه ی نگاه شما را حس بکند . و کلامی که  نفوذ کند ... نمی داند . خیلی چیز ها را ... باید بفهمد ... باید دریابد ... هر ره که نشانش دادند به مقصد نرسید . او یی که می گویم منیست که نمی یابد . اویی که تمام راه های نرفته را   هم رفته و باز  نیافته است . آقا جان ! این منم ...  بی ادعا ... فقط طالب معرفت  و محبت شما .  آنانی که  ادعای معرفتت را دارند. دورند از  تو و  آلوده اند . و تناقض است که می بینم در رفتار و گفتارشان از زمین تا آسمان .


بگذریم . که در پس پرده حرف زدن سخت است . نمی دانم چرا گاهی در رفتار انسان ها نشانی از خدا نیست  . این ماییم که اگر به دستمان بیاید بعید نیست همدیگر را سلاخی کنیم ؟ این ماییم که این قدر برای هم بد می خواهیم . این ماییم که این قدر خودخواهیم ؟ این ها که می بینم : انسانند ؟ این ها که تا بر خلا ف  میلشان سخن گویی : تو در نزدشان بدترین می شوی .... این ها کیستند که  این قدر تحدی  کرده و مرز ها را شکسته و حرمت را می درند ....

دیده ام شاید تار است . نمی دانم . نمی خواهم . نمی خواهم بفهمم واقعیت تلخ موجود اکنون را . لعنت بر این منی که نمی تواند ساده گذر کند ... لعنت بر منی که این قدر دورم . دور و دورو دور تر  ... بماند . ما خلافت  را همان روز اول واگذار کردیم . همچون سهام  کار خانه  ها ...  به همین راحتی . و چقدر که  آسمان  خدا برای ما هیچ می شود . ما که خدایمان هوس است و مال است و مقام است ... و این ماییم که روز به روز چهره مان کریه تر می شود و . ...  آن چه ارزش شده است در نزد  او به ارزنی نمی ارزد . ... روتین های زندگی ما هیچند... در نزد او ... و چقدر ما  از  او دور شده ایم ... کیست که فریادبزند این ره که می رویم به هیچستان است ... کیست که شهامت داشته باشد ... نه ! باید همرنگ جماعتی شوم که سیل جمعیتش سوی نیستان روان است  ...

بگذریم . کمک کن آلوده نشود سخن و کلام و نگاهم و تمام آن چه من در آن ها معنا می یابم . کمک کن هیچ وقت از دایره ی محبتت خارج نشوم که اگر از اطاعت تو درآمدم ، یوغ اسارت و حقارت را  خود به دست خود بردوش  نهاده ام ...

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت توسط آفریده ى آفریدگار بزرگ|


آخرين مطالب
»
» انسان! آخر صف!
»
»
» " همیشه حرف هایی هست برای نگفتن ..."
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin